پایگاه خبری تحلیلی فانوس

تاریخ انتشار : ۱۷:۰۲ - ۱۵ آذر ۱۳۹۷ - 06 December 2018
کد خبر: ۲۰۴۶۸۱
مرا به کلانتری بردند، پدر و پسر عمویم هم آن جا بودند. اولین جمله ای که توانستم بعد از چند روز به پدرم بگویم این بود که بابا، دیدی بدتر از طلاق هم هست ...
به گزارش فانوس، صدایش لرزش داشت. لیوان آب را سرکشید و گفت: اعظم هستم، اهل یکی از استان های مجاور، 17 سال بیشتر نداشتم که جلوی مدرسه با آرش آشنا شدم. شماره اش را به من داد و رابطه تلفنی ما شروع شد و بعد از چند ماه به اصرار او، خانواده اش به خواستگاری ام آمدند. او 11 سال از من بزرگ تر بود. خانواده ام را هر طور بود راضی کردم اما خانواده او راضی نمی شدند. حدود یک سال بلاتکلیف بودیم اما رابطه ما همچنان ادامه داشت تا این که توانست خانواده اش را راضی کند و مراسم عقد برگزار شد. ماه های اول دوران خوشی داشتیم اما همسرم کم کم اخلاق واقعی اش را نشان داد. بدبین و عصبی بود و به من اهمیتی نمی داد وقتی به مادرم گفتم او گفت که خودت انتخاب کردی و باید با او بسازی، حرف طلاق هم نزن که بین مردم انگشت نما می شویم. درمانده بودم و نمی دانستم چه کنم اجازه ادامه تحصیل و رابطه با دوستانم را به من نمی داد و حسابی تنها شده بودم.مدتی گذشت و جشن عروسی ما برپا شد اما هیچ گونه استقلالی از خودم نداشتم. با خانواده همسرم همسایه بودم حتی موقع غذا باید می رفتیم منزل آن ها و هم سفره می شدیم. پدرش آدم بد دهنی بود و مادر و خواهرش همیشه کارهای مرا زیر نظر داشتند. در هر موضوع و اتفاقی که به نفع خودشان نبود پای مرا باز می کردند. آرامش نداشتم، هر موقع می خواستم با آرش حرف بزنم بلکه دلم آرام شود می گفت حوصله ندارم و برای بودن با من وقت نمی گذاشت. دلم می خواست با هم به تفریح برویم ولی بهانه می آورد که پول ندارم. خیلی روزهای سختی بود؛ بدتر از همه این که پدر و مادرم نیز به مشکلاتم بی توجه بودند و می گفتند هر طوری هست با شوهرت بساز و حرف طلاق را نزن، تنها نسخه مادرم برای من این بود که بچه دار شوید. اعظم ادامه داد: روزها به همین روال می گذشت تا این که در اینستاگرام با پسری به اسم سهراب آشنا شدم. مشکلاتم را با او در میان می گذاشتم تا این که فکر فرار به سرم زد. یک روز دور از چشم آرش و خانواده اش وسایلم را با مقداری پول برداشتم و با اتوبوس، پیش سهراب رفتم او هم اتاقی برای من اجاره کرد. چند روز آن جا زندگی کردم و دنبال کار می گشتم بلکه بتوانم درآمدی برای خودم داشته باشم. یک روز سهراب زنگ زد و گفت که می خواهم ببینمت. نمی دانستم هدفش چیست اما در هر صورت به او اعتماد داشتم. سوار خودروی او شدم و راه افتاد. نزدیک یک پارک پیاده ام کرد و گفت: کار دارم و زود بر می گردم. حدود یک ساعت گذشت، از دور دیدم که می آید، خوشحال شدم وگفتم که چقدر دیر آمدی؛ هنوز جمله ام تمام نشده بود که متوجه شدم پلیس هم با اوست و مرا به کلانتری بردند، آن جا فهمیدم بعد از رفتن من از خانه، خانواده ام به پلیس اطلاع داده اند.
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
ارز و سکه
پربازدیدها
حوادث