پایگاه خبری تحلیلی فانوس

توی یه بعداز ظهر زمستانی روی نیمکت پارک نشسته بودم و می خواستم هوایی تازه کنم که جوانی بیست و چند ساله با عصای سفیدش عصا زنان با کلی این پا و اون پا کردن کنار دست من نشست وبه محض این که متوجه حضور من شد، با لحنی دوستانه پرسید : مزاحم که نیستم ؟ خیلی زود سینه ای صاف کردم و گفتم : نفرمایید : چه مزاحمتی ...
سیاهی مطلق ؟!فانوس- سرگرد صباحی: کمی اون طرف تر چندتا بچه قد و نیم قد در حال ترقه بازی بودند و با زدن هر ترقه ای ، ذوق می کردند و به هوا می پریدند ؛ با دیدن بچه ها واسه اینکه سر حرفی رو باز کرده باشم ؛ گفتم : این ترقه بازی ها هم خیلی خطرناکند؛هنوزحرفم تموم نشده بود که با کشیدن آهی،  به نشانه تاسف سری تکان داد و گفت:راست میگی،ای کاش همه ی مردم متوجه این موضوع می شدند.

با کنجکاوی،پرسیدم: ظاهرا دل پری از ترقه بازی داری؛ با چند بارتکون دادن سرش به سمت پایین در حالی که عصاشو جمع می کرد؛گفت: نپرس که دل پری دارم و بعد هم ادامه داد .خیلی وقت بود که برای رسیدن چهارشنبه آخرسال لحظه شماری می کردم و دوست داشتم این شب رویایی زود تر می رسید؛ برای اون شب کلی برنامه ریزی کرده بودم و می خواستم به قول گفتنی بترکونم. 

از یکی از دوستام نحوه درست کردن ترقه دستی را یا گرفته بودم و دور از چشم بابا و مامانم کلی مواد جورواجور رو ی گوشه زیر زمین خونمون جمع کره بودم و از ترکیب اونا با هم ترقه درست می کردم وزیر زیری به بچه های گوچه محلمون هم می فروختم؛بماند که واسه خودم چند تا از اون خفناشو کنار گذاشتم بودم.

چند شب بیشتر به شب چهارشنبه نمونده بود و برای اون شب، لخظه شماری می کردم.آرزویی که ای کاش هیچ وقت بر آورده نمی شدتا هیچ وقت اون اتفاق شوم برام نمی افتاد و هرگز به فکر ترقه وترقه بازی نمی افتادم.

حالاهم که سال ها از اتفاق اون شب می گذره.هر وقت که یاد اون اتفاق تلخ می افتم ،آه از نهادم بلند می شه وغم و غصه تمام وجودمو می گیره و قلبم تو سینه مچاله میشه و به سختی می گیره.

اون شب؛برای اینکه روی بقیه بچه هارو کم کنم ترقه های دست سازم رو توی جیب شلوارم ریختم و دور از چشم بابام به کوچه رفتم و با صدا زدن دوستانم چند تا ترقه روترکوندم و نظر همه رو جلب کردم و موقع ترکوندن آخرین ترقه که اتفاقا از ترقه های قبلی بزرگ تر بود نمی دونم چه اتفاقی افتاد.

درد شدیدی رو توی ناحیه صورتم به ویژه چشمام احساس می کرم؛ از درد ناله می زدم و به درو دیوار چنگ می کشیدم و هیچ جا رو نمی تونستم ببینم و بشنوفم و توی گوشم فقط صدای صوت ممتدی رو می شنیدم که خیلی آزاردهنده بود.

یه نفر که بعدا متوجه شدم بابام بوده منو به بیمارستان رسوند؛ با معاینه پزشکان فورا به اتاق عمل منتقل شدم و بعد از چند جراحی مختلف چشمی و پوستی چند روزی بستری شدم و حتی یادم هست بقیه خانواده هم به خاطر من تحویل سال توی بیمارستان بودند.

هفتم یا هشتم عید بود که از بیمارستان ترخیص شدم و چند روز بعد هم پانسمان چشمامو باز کردند و تازه متوجه وخامت اوضاع شدم.

باورکردنش خیلی سخت بود اما واقیعت این بود که من بیناییم رو از دست داده بودم و دیگه نمی تونستم هیج جا رو ببینم.کنار آمدن با اون شرایط و اوضاع احوال خیلی سخت بود،مدت ها خونه نشین شدم ئ ار درس و مشقام عقب افتادم و دیگه هرگز نتونستم چیزی رو ببینم حتی چهره بهترین افراد زندگی ام یعنی خانواده ام.

شرایط سختیه ولی باید کناراومد.به اینجا که رسید دوباره آه سردی کشید و در حالی که بلند می شد؛گفت:افسوس که بعضی اشتباهات قابل جبران نیستند؛ بلند که شد با دست کمی عینک سیاهشو جا به جا کرد و بعد از باز کردن عصای سفید صورتشو سمت من چرخوندوگفت:شما رو هم مکدر کردم عفو بفرمایید و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه عصا زنان ا زمن دور شد.

با رفتن اون مرد با اینکه از صحبت های او و وضعیت نابیناییش خیلی ناراحت و مکدر بودم اما خدا رو به خاطر داشتن قدرت بیناییم صمیمانه شکر کردم و بیشتر از قبل باورم شد که هرگز نمی شود با آتش بازی کرد.

هشدار انتظامی : والدین گرامی باید ضمن اطمینان حاصل کردن از ایمنی و سلامت بازی تفریحات فرزندان خود،در بازی آنها سهیم باشید و با مدیریت هیجانات آنان، شادی و سلامتشان را تضمین کنند. 


ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
ارز و سکه
پربازدیدها
حوادث
پر بحث ها